تبليغاتX
♪♫دنیای خودم و خودش ♫♪

♪♫دنیای خودم و خودش ♫♪

دلم عکس گرفتن می خواد...

دلم عکس گرفتن بی بهونه می خواد...

دلم عکس گرفتنی رو می خواد که حوالیِ لحظه هاش پر از خنده های شاید حتی بی دلیله!

 

پ.ن:دیشب تو مرور کردن عکسات به اونایی رسیدم که تو لحظه بهت می گفتم وایسا، از جات تکون نخور...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 18:54  توسط آوان  | 

کاش بودی...

۱-هوا جوریه که تو می دوستی، آفتابیه ولی باد خنک. درختا و چمنا زیر نور خورشید می درخشن. می رم نهار می خرم، تنها.نهار می خورم، تنها. زل می زنم به منظره هایی که می دونم عاشقشونی، تنها. درختا نصفشون پائیزی شدن، طلایی، زرد،نارنجی! نصفشونم سبزه! باد که می زنه بارون برگ میاد! زیر درختا، رو چمن سبز  پر از برگای طلاییو نارنجیه. می دونم که عاشق منظره های اینجوری ای! هردومون! به ویژه وقتی ملت جفت جفت یا گرروهی باهم نشسته باشن، یا قدم بزنن! ولی من تنهام. دلتنگی رهام نمی کنه! بهت می گم کاش بودی!

می گی: جات بدجوری خالیه!

دلم می ریزه زمین؛ پر می شم از بغض و ...

کاش بودی...

 

۲-زل زدم به ۳ت قاصدک! فک کن! فقط ۳تا هست! چرا؟! می خوام برم بغلشون کنم بعد فوتشون کنم واسه ۳تاتون! دلم نمیاد آوارشون کنم!

بلأخره دلم اومد؛ بوسیدمشون، فوتیدمشون

منتظر باش تا به صورتت بزنن...

۱۴:۰۶-- ۲۷/۸/۸۹

--------------------

میام تو کلاس، چندتا از بچه ها دارن با هم عکس می گیرن!

منم میخوام! اما با تو...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 19:57  توسط آوان  | 

دست دست....

هوراااااااااااااااااااااا

اینجانب،آوان،بلأخره حافظه ام یاری نمود و یکی از پسوردای وبلاگ یادم اومددددد!

هوراااااااااااااااااااا

بزن کف قشنگرو......

پ.ن:ای ول به خودم(آوان جون).۳تا پسورد رو جستم.حالا هی بگید حافظه ی من ضعیفه!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 16:12  توسط خودم و خودش  | 

یادمون بمونه...

اَه اَه چه روزایِ بدی بود پارسال این روزا!

 

همش استرس! همش جنگِ اعصاب! از یه طرف اوضاعِ مسخرهای که واسهانجمن پیش اومده بود بعد از اونهمه زحمت؛ از یه طرف اون دخترهیِ دیوانه که خیرِ سرمون دوستِ صمیمیمون بود با حماقتهاش! اونوقت جالب بود که منو آثان میدونیستیم تمام بلاهایی که داره سر انجمن میاد از کجا و از طرف کی آب میخوره اما به خاطر همون رفاقتی که ما بهش پایبند بودیم و اون دوستِ ... نبود مجبور بودیم حرص بخوریم و به اصطلاح رازداری کنیم و نگیم که دوستپسر خانومِ که داره هیزم میزاره تو آتیشِ دعوا !

اَه ؛ خیلی روزایِ بدی بود!

 

اما از اونجایی که اعضایِ این انجمن انسانهایِ بسی خوشحال و امیدواری بودن (انجمنی که من و آثان اعضاش بوده باشیم معلومه چه جوریه دیگه،خوشحالِ) تو همون اوضاع هم شادیایی داشتن.

 

پارسال چنین روزی ، یکی از اون روزایِ شاد و خاطرهانگیز انجمن ما بود، یادش بخیر...

اون روز حسابی تو ذهن هممون حک شد ؛ دلیلِ اون شادی هم تولد یکی از اعضای انجمن بود!

 

خداییش انجمن هرچیهم که دردسر و سختی داشت کاراش، یه خوبیِ بزرگ داشت اونم صمیمی شدن اعضاش بود.اعضایی دوستداشتنی و قابل اعتماد . به ویژه با شناختی که از بقیه بچههای رشتمون دارم جمع شدن این آدما دوره هم یه اتفاق نیک بود.

 

 الآن که یاد اون روزا و به ویژه اون روز (تولد رو می‌گم) کردیم به جاست که تولد این انسان نیک رو بهش تبریک بگم(بگیم).

               

            مهندسِ توانمند آینده و دانشجویِ سختکوش امروز و دوست خوبِ همیشه ،تولدت مبارک.

 

 

پ.ن۱:آثان جان،عزیزمٰ؛ لطف کن، قدم رنجه کن و تشریف بیار اعلام حظور کن! حوصله‌ام سر رفت تنهایی خوب!

 

پ.ن۲:به زودی چندتا عکس جالبناک از دانشگاهمون می‌ذارم ...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:36  توسط آوان  | 

هورااااا

سایبونای جدید!!!

 

ای لشگــــر صاحب‌زمان آماده باش آماده باش 

بهر نبردی بی امان آماده باش آماده باش

بلأخره این آپولوی انتخاب واحد این ترممون هم هوا شد!!!! نمی‌دونم چرا ما هر ترم باید واسه این پروسه‌یِ انتخاب واحد این همه بدوییم؟! اصلاً سوِژه‌ایست عظیم واسه خودش که اون سرش ناپیدا! شروعش با خودته؛ تموم شدنش با خدا!!!

امروز که ناامیدانه رفتم که گام‌های آخر این پروسه رو بپیمایم؛ دیدم طبق معمول کارشناس رشته‌یِ گِرام تو روزهای خوشِ انتخاب واحد(!) (درست زمانی که عالم و آدم کارشون گیره این شازده‌اس) نیستش و همچنان دانشجوها موندن و حوضشون، که البته یکی از همکلاسی‌ها رو دیدم که فرمودن برو پیش آقای داور...کارشناس رشته‌یِ کامپیوتر کارت رو راه می‌اندازه! در کامل ناباوری رفتم سراغش ؛ و در کمال ناباوریِ بیشترتر کارم رو در عرض ۳ سوت راه انداخت!!!

دمت گرم آقای داور... !دستت درست! که اگه ما این ترم این درس رو نمی‌گرفتیم یحتمل ترم دیگه درسی نبود که بتونیم بگیریم!

*پروسه‌یِ تعمیرات دانشگاه هم روزهای آخرش رو می‌گذرونه.میشه گفت دیگه دارن مرتب می‌کنن.

*آثاااااان بیا یه پست بزن آوانت داره اینجا غریب‌کُش می‌شه! بیا یه دو خط بنویس یادمون بمونه رنگ فونتِ نوشته‌های تو قرار بود سبز باشه.پاشو بیا دلم واست تنگیده خوب!

*اون بیت شعرِ آشنایی که اول پست زدم امروز به محض ورود تو محوطه‌یِ دانشگاه شنیدم که به مناسبت هفته‌یِ د ف ا عِ مقدس گذاشته بودن!!! که البته بی‌مناسبت با اوضاع دانشجوهای دانشگاهمون و اوضاع فعلیِ مملکت نیست؛ به ویژه مصرع دومش!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 13:33  توسط آوان  | 

بلأخره که چی...؟!

آخی...

دلم می‌سوزه واسه این‌جا...دلم می‌سوزه واسه همه‌یِ خاطره‌هایِ قشنگ و شادی که دارن فراموش می‌شن...

گفتم دمِ مهری بیام یه آب و جارویی بکشم اینجا رو لااقل که نگن بی‌صاحابه...

اول‌های تابستون بود واسه یه کاری من و آثان رفته بودیم دانشگاه ؛به محض ورودمون به محوطه‌ی جلوی ساختمون اصلی هردومون این شکلی شدیم!!!!!

تمام سایبون‌ها و نیمکت‌ها از جا دراومده بود؛وسط مسیر یک سری چاله‌های خفن کنده بودن!!!!

خود ساختمون که اصلاً نابوووود!!!

جونم براتون بگه، انگار بمبی ،صائقه‌ای چیزی اومده تو ساختمون!!!! کتابخونه کلاً ویرون شده بود؛اینور نگاه کردیم دیدم کلهم اجمعین بساط کتابخونه اینور راهرو؛ضمن اینکه  راهرو و آموزش بچه‌های انسانی هم دست کمی از کتابخونه نداشت!! خلاصه که رفتیم طبقه بالا دنبال کارامون؛بلکه هم ۴تا ادم دیدیم،ولی باز !!!بالا هم دست کمی از پائین نداشت!!! اما نکته‌یِ جالب و عجیب‌تر ماجرا حالی بود که قراره دانشگاه به بچه‌ها بده!!!

اعتراف می‌کنم تا به اون روز اینهمه کولر دوتیکه(اسپیلت) یک‌جا ندیده بودم!!!

بابا مهربوناااا!!!!

اما بعید می‌دونم مسئولین گِرام دلشون بیاد که خودشون بهره‌ای نبرن! اما حداقلش اینه که واسه کلاسایی با اونهمه آدم ۲تا کولر معمولی میذارن!که باز لطفی‌ است شایان در حق این دانشجوهای طفلکی!

اگر به عکس بالا دقت بفرمایید یه آقاهه می‌بیند در چارچوب در؛با آقاهه که غلط می‌کنیم کاری داشته باشیم اما اون اتاق پشت سرش به اصطلاح یه زمانی آموزش ما بود(و هست احتمالاً) که ترکش‌های هرچی که به ساختمون خورده روی‌ِ دیوارش مشهوده!

خوب این از روزای اول تابستون؛ما بعدش نرفتیم دانشگاه تاااا ۸/۶/۸۸ که امتحان ترم تابستونه داشتیم.من امتحانم قبل از آثان بود؛این‌بار لدالورود به این شکل دراومدم.آخه ایندفه کلاً دانشگاه زلزله اومده! اون سایبونا که گفتم ،اثری ازشون نمونده و  در حال احداث! یه سری سایبون جدید با شکل شمایلی نوین می‌باشند! رفتم سمت آموزش که بدم کارت‌ِ ورود به جلسم رو مُهر کنن دیدم کلاً آموزش کُن فیکُن شده !اون دری که تو عکس بالا مشخصه الآن اثری ازش نیست و اون قسمت آجری به یه در شیشه‌ای تبدیل شده!!!و همچنان کسی پاسخگوی ما نبود!

کتابخونه هم همچنان نابود!

تا فردا که برم بینم چه به روز دانشگاه اومده باز.

پ.ن:شاید تعمیرات دانشگاه موضوع خیلی عجیبی نباشه، اما یک اینکه از دانشگاه ما اینهمه تحول بعید بود.دو اینکه وقتی ییهو و بدون انتظار با این‌همه تغییر روبرو بشید بی‌شک همین شکلی می‌شید.

پ.ن۲:دقت داشته باشید دوستان،‌امسال سال اصلاح الگوی مصرفِ!

پ.ن۳:من نمی‌دونم چرا اگه دانشگاه اینقدر پولدار شده ،چرا ساختمونی که دو سالِ در دست ساخت تموم نمی‌کنه که اینقدر با کمبود کلاس مواجه نشیم!!!؟!!!

پ.ن۴:نمی‌دونم چرا فونت بلکفا بهم ریخته!؟ چقد درشته،فک کن! این الآن ریزترینشه!

پ.ن۵:تا حالا این‌همه علامت تعجب تو یه مطلب نگذاشته بودم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 8:36  توسط آوان  | 

لحظه های رفته بر باد...

چه طرح و نقشه‌‌هایی که واسه این وبلاگ نداشتم! از مدت‌ها قبل  تو کارِ گرفتن عکس و پیدا کردن موضوع بودم واسه نوشتن،تا خیلی از حرفا و فکرایی که دیگه دارن عادت میشن و کهنه، قبل از اینکه به فراموشی سپرده شَن ثبتشون کنیم.اما همه میدونیم که چنین چیزایی دلِ خوش میخواد و فکر آروم.یه دل مشغولیِ کوچیک هم میتونه تمام خاطره‌های دوست‌داشتنی رو ، حداقل واسه یه مدتی ،از خاطرت محو کنه.چه برسه چیزی شبیه فاجعه و به پهناوری و گستتردگیِ کشورِ عزیزت رُخ بده و دل‌ودماغ و عصابِ زندگیِ روزانه رو هم ازت بگیره!

شبیه موج دریا تمام خاطرات و لحظه‌های شیرین رو محو کرد و باخودش برد!

به امید لحظه‌‌‌های شاد و آرومی که همگانی باشن و همیشگی...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 18:24  توسط آوان  | 

شاید هرگز...!!!

 

حرفهایی درباره یِ این روزایِ  ▓▓▓▓

.......

"حذف شد"

 

 

 

پ ن:به نظرتون چرا آسمون شهرِ من داره گریه میکنه و فـــــــــــریاد میزنه؟! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 20:55  توسط آوان  | 

.... محبوبِ من

(این عکس مربوط به عصر روز۲۵/۳/۸۸ می باشد. )

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 22:24  توسط آوان  | 

عجــــــــــــــــــب!!!

هیچ وقت در طول تاریخ ۳۰ ساله یِ انق.لاب شکوهمند(!) اینقدر به شعور مردم توهین نشده و مردم اینقدر احمق فرض نشدن ، و به سُخره گرفته نشدن!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 17:10  توسط آوان  |